دیشب کتاب سرگذشت,ه یک ندیمه, رو تموم کردم ... داستانش منو خیلی یاد 1984 جورج اورول مینداخت ... هم فضای داستان و تمشون و هم احساس من موقع خوندن ... با این که متن روانی داشت برای من خیلی سنگین بود گاهی واقعا تپش قلب می گرفتم و بعد از خوندن چند صفحه خیلی فکرم رو خسته می کرد ... تصور اینکه تموم چیزهایی معمولی که الان داریم برامون رویا و ارزو بشه ، تصور اینکه توی یه مدت کوتاه همه چیز از دست بره و مجبور بشیم به یه زندگی عادت کنیم که حتی تو کابوس هامون هم ندیدیم ... تصور اینکه می تونن هر بلایی سرمون بیارن ، تصور اینکه تموم دلبستگی هات و به اسم قانونی که -بیانش هم خنده داره - ازت بگیرن. تصور اینکه تو یه بازه زمانی کوتاه جای هنجار و ناهنجارها عوض بشه ، تصور اینکه همه مباح ها حرام بشن و ... خیلی سخته
بخش هایی از این کتاب
نمی دونم چه مرگمه...ما را در سایت نمی دونم چه مرگمه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 107