نمی دونم چه مرگمه

خرید بک لینک
خواستگاری انجام شد ...جلسه اول و حلسه دوم

در کمال ناباوری همه چیز بهم ریخت ..خونواده وحید که همشون منو تایید میکردن و واقعا راضی بودن بعد از جلسه خواستگاری همه شون به صورت کامل ناراضی شدن و هرچقدر این بیچاره اصرار کرد بهشون ؛نتیجه عکس داد ...

امروز دقییقا 11 روز از جلسه خواستگاری میگذره و روابط ما در این مدت دقیقا منحی زیگزاگ بوده

شب اول یعنی همون شبی که رفتن حالش بد بود و اعتقاد داشت تقصیر باباش بوده و از من قول گرفت کنارش بمونم تا خونوادم راضی بشن .فرداش یعنی جمعه عصر گفت برو دنبال زندگیت و یه کم منو مقصر میدونست .من شبشواقعا حالم بود و پیام دادم نمی بخشمت و تو با احساساتم بازی کردی فردا صبحشش جواب کوبنده داده بود که تو شرایط من و خانواده مو نداری و در قبالت مسئولیتی ندارم و مسئولیت من تا زمانی بوده که بیام خواستگاری و خونواده تو که خودشون هم نمی دونستن چی می خوان مقصرن و ای حرف ها. من بهش زنگ زدم و یه کم باهم صحبت کردیم وقعا عصبانی بود و معلوم بو خیلی تحت فشاره .اخر وقت اداری اومد سرکارم و باهم صحبت کردیم من گفتم فردا می خوام بینمش و چیزهایی رو که بهم داده بود پس بدم که اونم گفت بریز تو سطل اشغال

فرداش یعنی یکشنبه همدیگه رودیدیم و بهم قول دادیم پای هم بمونیم.. واون تو این مدت امیدوار بود که خونوادش نارضایتیشون جدی نیست و عصبانین..دو شنبه و سه شنبه و چهارشنبه حداقل ارتباط رو داشتیم ولی من حالم بد نبود ،چون اطمینان داشتم منو دوست داره و از شدت نارضایتی خونوتدش هم درکی نداشتم...بنجشنبه عصر طبق روال سابق با هم صحبت کردیم و به قول خودش مرسی که سرحالم اوردی ، چشمام می خنده...

در حد فرستادن دو تا کلیپ پنجشنبه شب ارتباط داشت ... و جمععه عصر درد من شروع شد.

جمعه از صبح تا عصر با خونوادش صحبت کرده بود و همه ناراضی کامل و مخالفت شدید به قول خودش ..در این حد که مامانش کقته بود برو بدون نظر ما زن بگیر ولی اینو نگیر درحالی که مامانش تا موقع رفتن به بابام میگفت کمک کن سر بگیره ...تازه این مامانش بود بقیه شون که هیچی

گفت به نظر من تمام بشه بهتره..انگار دنیا رو زدن رو سرم دو تا جمله خدانگهدار برای هم فرستادیم...ولی من داشتم دیوانه میشدم به بابام گفتم اینا چرا پشیمون شدن ، گفت پشیمون نشدن منتظر تماس ما هستن ...منم میگفتم خوشبحال بابام که از هیچی خبر نداره ..گفت فردا صحبت مبکنم با باباش و جواب مثبت میدم

بهش پیام دادم و گفتم بابامو راضی کردم صحبت کنه با بابات ...اولش گفت نتیجه نداره...دیدم اینم از آب گل الود داره ماهی می گیره و میگه باید پوششت مثل خواهرم باشه ؛کار فقط ساعت اداری اونم اگه تو شهر ی که من کار میکنم جور بشه ...

احساس کردم ماجرا برای اینم تموم شده و منم دارم ک بیخودی اصرار میکنم

ساعت یک قبل از خواب دست به قلم شدم و کلی براش نوشتم که من دارم احساسی تصمیم می گیرم و بعدا پشیمون میشم و خونواده تو منو نمی خوان و این بد میشه و مشکل ساز میشه و از این حرف ها

فردا زنگ زد و گفت تو درست میگی و هر تصمیمی بگیری من موافقم و اخرش هم ارزوی خوشبختی ...

نقدا دیوانه شده بودم فقط گریه میکردم ..دوست داشتم بگه در هر شرایطی پات می مونم..دوست داشتم بگه یا تو یا هیچ کس..دوست داشتم مثل قبل قربان صدقه بره .اصلا بگه چرکن کی بودی تو ..

بگه تو رو دوست دارم ..بگه به خاطرت صبر میکنم...راضیشون میکنم...هیچ کدومو نگفت فقط گفت خودت می دونی من دیگه مزاحمت نمیشم فقط هر وقت خودت خواستی زنگ بزن .گفتم گذر زمان چیزی رو حل میکنه گفت نه گفتم پس هیچ دیگه...

حالم بد بود..خیلی بد ..روز بدی رو پشت سر گذاشتم تا یکشنبه صبح شد و دلم طاقت نیاورد و زنگ زدم .تحویل گرفت ولی هیچ حرف امیدوار کننده ای نبود ,فقط گفت برای یه شب دارم میرم مشهد...اگر میخوای شرایطی رو که می خوای کوتاه بیای رو یه کاغذ بنویس تا من بدم به خوانوادم باید پاشو امضا کنی و زیرش نزنی..اینو گفت احساس کردم ابی رو اتیش دلم بود.حس کردم از چشمم افتاد ولی چه فایده که تا پامو گذاشتم خونه, همون آش بود و همون کاسه ..

عصر خیلی گریه کردم.احساس میکردم حتما میمیرم ..شبش با برادرم رفتیم بیرون, تو خیابون های شهر گشتیم ..برام از شاد بودن مردم گفت ..از بی ارزش بودن غم و غصه.. از اینکه در حد من نبوده...از اینکه من خودم جواب رد دادم ولی اونا برای اینکه ضایع نشن میگن ما نخواستیمش ..

حالم بهتر شد...حرف های مامانم, برادرم وبقیه مثل مسکن میمونه ولی اثرش زود میره و من دوباره احساس خفگی و غم شدید میکنم...

امروز صیح زنگ زد,حرم بود , خیلی مختصر حرف زدم و دقیقا خودمو کشتم تا بهش زنگ نزنم ..حتی رفتم پیش همکار روانشناسمون که خودش زیر پوستی خاطرخواه ماست و شروع کردم به گریه و ماجرا را تعریف کردم..حرفم که تموم شد دیدم داره زنگ می زنه , جواب ندادم , چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد و برگشتم اتاقم و 40 دقیقه حرف زدیم از اون شب, از مخالفت شدید کل اعضای خونواده ش .. اخرشم گفت تا اخرای فروردین صبر کن ... می گفت رفتم حرم و بارها برای خیرت چه با من چه بی من دعا کردم..

نمی دونم چه مرگمه...

ما را در سایت نمی دونم چه مرگمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 14:36

صفحه بندی